درود بر تمام عاشقاني که راه عشق را پيمودند و عشق را در سينه حبس کردند:X
از الفبای زندگی چه میدانیم ؟
از اشتیاقی که برای رسیدن به نهایت آرزوها داریم و بر اساس آن تلاش بی وقفهای را در مسیر پر فراز و نشیب زندگی بکار میبندیم تا آن را دریابیم ؟
دانستههای خود را از الفبای زندگی بنویسیم تا به خاطرمان باشد که عمری را صرف چه میکنیم…
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
پسربه دخترگفت:دوستم داری؟!اشک ازچشمای دخترجاری
شد،می خواست بره که
پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداری
اشکال نداره مهم
اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن
اشکاتوندارم...دخترسرشوپایین انداخت و
گفت :میدونی چیه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوری عاشقت
شدم.پسردستای
دخترورها کردوباقیافه ای غمگین ازدخترجداشد.دخترفریادزد:مگه
دوستم نداری؟؟!
چراداری میری؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم می خوام تنهات
بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنهاباشه
توی دنیانمی
مونه!!!توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!
پسرگفت:انقدردوستت دارم که
نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه
جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفریادزد: عشق پاک دیگه هیچ جای
دنیاپیدانمیشه............
ودختروبرای همیشه تنهاگذاشت...
نام : گم نام
شهرت : آوارگی
شماره شناسنامه : بی مفهوم
جرم : آزادی در عشق
حوزه محکومیت : زندگی
محل صدور : دنیای فراموش شدگان
قاضی : خدای عشق
رای دادگاه : مجرم دیوانه است


منم به نوبه ی خودم این روز رو به شما تبریک میگم.ولنتاین مبارک

اگه منو لایق بدونی دیگه تنها نمی مونیم!!!
كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ..

خيلي سخته که توي پايیز با غريبي آشنا شي، اما وقتي که بهار شد يه جورايي ازش جدا شی
اگه پسرا نبودن کی شلوار کردی می پوشید بیاد تو کوچه ؟ اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟(و برعکس) اگه دخترا نبودن کی یه ساعت جلوی اینه وامیستاد ؟ اگه دخترا نبودن پسرا به کی متلک می گفتن ؟ اگه دخترا نبودن کی خواهرشوهرمی شد ؟ اگه دخترا نبودن جراحان پلاستیک ، دماغ کیوعمل می کردن ؟ اگه باباها نبودن کدوم بچه ای مجبور میشد شب خودشو بزنه به خواب ؟ اگه مامانا نبودن تلفن به چه درد می خورد ؟ اگه اینترنت نبود کی شصتا اسم داشت ؟ اگه اینترنت نبود چطوری یه پیرزن ۲۰ سالش می شد ؟ اگه اینترنت نبود من اینا رو کجا می نوشتم ؟ و ...
آخرین فریاد همه ی آدما سکوته پس به سکوت عادت کنیم
قلبم محکوم شد به شکستن
غرورم محکوم شد به خرد شدن
احساسم محکوم شد به بازی گرفتن
چشمانم محکوم شد به بریدن
اما عشقت محکوم شد که بماند در تکه تکه قلبم وقطره قطریه خونم
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟
فقط ميگه: دوستت دارم
خدایا!
ذهنم پریشان است
قلبم بیقرار است
افکارم شوریده اند و
درمانده ام
پس رشته زندگیم را
به دستهای امن تو می سپارم
......توفان میخوابد
و آرامش تو حکمفرما میشود
میخواستم گامی بردارم اما وزنه های خواب چنان بر پایم سنگینی
میکردند که انگار سالهاست لب بر لب زمین نهاده اند و هیچ کدام ترک
این بوسه ی بلند تا خدا را نخواهد کرد چه برسد به اینکه به پاهایم
فرصت شکستن مکان را بدهند و ناچار میخواستم لب بگشایم و کلام
رهایی را زمزمه کنم اما این قفل حتی با کلید هم گشوده نشد انگار تعریف
کلید را به فراموشی سپرده بود و از هیچ واژه ای فرمان نمی برد. چه
برسد به اینکه به من اجازه ی تموج در بی فضایی بدهند.
گاهی خیلی دلم میگیره....از همه چیز از همه کس....از همه جا....گاهی
تو حکمت کارهای خدا میمونم...یه روز همچین آدمو شاد میکنه که آدم
دلش میخواد از ته دل داد بزنه....دو روز بعد همون شادی رو همچین از
آدم میگیره که آدم دلش میخواد از ته دل گریه کنه....البته اینم میدونم که
همه ی کارهای خدا به صلاح ماست اما دلم خیلی میگیره....گاهی حس
میکنم دیگه وقت رفتنه....باید اسباب اثاثیه مو جمع کنم برم...حس میکنم
پیر شدم...حس میکنم کهنه شدم...حس میکنم رو زمین سنگینی
میکنم....احتیاج به سبک شدن دارم...احتیاج دارم فکر کنم...اما مغزم
یاری نمیکنه...احتیاج به گریه دارم....چشمام یاری نمیکنه...احتیاج به
رفتن دارم....پاهام یاری نمیکنه...از خدا میپرسم....خــــــــــــــــدا
جـــــــــــــــــون؟؟؟؟؟؟؟....این بازی ها تا کی ادامه دارن؟....تا
کجا؟؟؟؟؟؟...چرا باید تو این سن حس کنم پیرم؟...چرا باید همش تو خودم
باشم؟....بــــــــگو چــــرا؟...چرا باید بغضهام تلنبار بشن؟ ....اما خدایا
همیشه گفتم بازم میگم....راضیم به رضای تو....مثل همیشه همه چیز رو
میسپرم دست خودت...هر چی به صلاحمه همون بشه...میگم:
خــــــــدایــــــا!
اگر صلاح تو بر من در سوختن من است میسوزم
ولی اگر غیر از این است و آنها مرا به اختیار خود میسوزانند
به همه آنها لعنت میفرستم
و این لعنت را از ته قلب برای اجرا
به تو تقدیم میکنم....
بازم میگم.....خدایا شکرت....با همه سختی ها....با همه غم ها...با همه
بغض ها....
شگفتا!
وقتی بود نمی دیدم ، وقتی می خواند نمی شنیدم ...
وقتی دیدم که نبود...
آموختم در انتهای نیاز بی نیاز باشم.
آموختم در عمق رزالت ،با اصالت باشم.
آموختم در پستی فطرت ،انسان باشم.
آموختم در کنه بی کسی ،همه کس باشم.
آموختم در سراب همیشه سیراب باشم.
آموختم در بی پناهی ،پناه باشم.
آموختم در سوز دل ،تسکین دل باشم.
آموختم در آیینه دق ،سنگ صبور باشم.
آموختم در نا امیدی ،امید باشم.
آموختم در تاریکی،نور باشم.
آموختم در فریاد،سکوت باشم.
آموختم در بی تابی ،شکیب باشم.
آموختم در دوری ،نزدیک باشم.
آموختم در کذب،صادق باشم.
آموختم درخواب،بیدار باشم.
آموختم در کثرت ،نادر باشم.
آموختم در پژمردگی ،رستن باشم.
آموختم در تمنا،عرضه باشم.
آموختم در فصل،وصل باشم.
آموختم در حجاب ،عریان باشم.
آموختم در تولد ،مرحوم باشم.
آموختم در ترس ،شهامت باشم.
آموختم در رنگین کمان ،یک رنگ باشم.
آموختم در پستی ،معرفت باشم.
آموختم در نامهربانی ،مهربان باشم.
زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد
و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه، من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!!
به خدا گفتم :
« بیا جهان را قسمت کنیم
آسمون واسه من، ابراش مال تو
دریا مال من ،موجش مال تو
ماه مال من ،خورشید مال تو ... »
خدا خندید و گفت :
« تو بندگی کن ، همه دنیا مال تو ...من هم مال تو»
خداوند بي نهايت است و لا مكان و بي زمان
اما بقدر فهم تو كوچك مي شود
و بقدر نياز تو فرود مي آيد
و بقدر آرزوي تو گسترده مي شود
و بقدر ايمان تو كار گشا مي شود
و بقدر نخ پيرزنان دوزنده باريك مي شود
و به قدر دل اميدواران گرم مي شود
يتميان را پدر مي شود و مادر
بي برادران را برادر مي شود
بي همسران را همسر مي شود
عقيمان را فرزندمي شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
و محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و ز بان هايتان را از هر گفتار نا پاك
و دست هايمان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها
ناراستي ها ، نامردمي ها
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند
چگونه بر سر سفره شما
با كاسه يي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
و بر بند تاب ، با كودكانتان تاب مي خورد
و در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان ميكند
و دركوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد
كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟
كه به شيطان پناه مي بريد؟
كه در عشق يافت نمي شود
و به نفرت پناه مي بريد؟
كه درسلامت يافت نمي شود
كه به خلاف پناه مي بريد؟
و مگر حكمت زيستن را از ياد برده ايد ؟
كه انسانيت را پاس نمي داريد ؟
از سخنان ملاصدرا
آدم ها مثل کتاب ها هستند :
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند ، بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک .
بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند .
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .
بعضی از آدم ها تیتر دارند ، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند : حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی آز ادم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی آز ادم ها
بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند .
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند .
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت .
بر این تنهایی بر این آدم که جزء تو کس ندارد یار در این دنیا
خدایا کجاست پایان؟مرگ است یا تنهاییست؟
مرگ را میکشم آغوش اما نمی خواهم بشم تنها
خدایا عشقم در دست توست بده هدیه به دلدارم
بگو یارم پریشانم نمی خواهم یک لحظه
شوی از دست من غمگین
بیا با من بمان تا مرگ پایان شود این تدبیر
بیا تا عشق و خوشبختی شود مهمان این خانه
بیا تا حرف حسرت را نداند کس در این خانه
بیا تا مهر و خوشبختی دهم هدیه به تو یارم
بیا تا درد دلتنگی رود از این سینه ی تنگم
بیا دیگر نمانده طاقت ماندن
بیا که جزء مهرت ندارم از خدا خواهش
خدا حرف آخر را به دستان تو می سپارم
تو خوب می دانی حرفم را تو خود درمان ده دردم را
بوسه
عطریست که از یک گل معطر متصاعد می شود و می توان گفت بوسه زبان عشق است و
یا اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است به آنچه که ما عشق می ورزیم و به آن
احترام و علاقه قائلیم
بوسه هدیه خداوندی است برای زنده نگاه داشتن
عشق. هر بوسه ای هدیه ای جدید است از جانب پروردگار و طعمی جدید از
عشق و
محبت است ! چه کسی قابل بوسیدن است ؟ در یک کلام می توان گفت که
هر کسی را
که دوست دارید و برای شما دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن
است و
بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است و راهی برای صمیمیت بیشتر و
یکی
شدن با کسی است که برایتان دوست داشتنی و عزیز است! شاید به این صراحت و
بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد ولی بقول شکسپیر میتوان به این نتیجه
اکتفا کرد که : بوسیدن مهر و امضای عشق است نسبت به هر آنچه که
عشق
ورزیدنی